يه سلام عاشقونه
با يه بغض بي بهونه
مي نويسم تا بدوني
ياد تو، تو دل مي مونه
يادته وقتي مي رفتي
دم به دم نگات مي كردم
بغض سنگين توي چشمام
گفتي: صبر كن برمي گردم
يادته قسم مي خورديم
عزيزم بي تو ميميرم
اما حالا كه تو نيستي
من با دلتنگي اسيرم
يادمه وقتي مي گفتم
به خدا نميري از ياد
آه سردي مي كشيدي!
توي قلبم مثل فرياد
اما حالا كه تو نيستي
حال و روز من خرابه
آخر قصه ي عاشق
اشك و ماتم و سرابه
اما حالا كه مي بينم
بي تو دل رنگي نداره
توي آسمون چشمام
غروبا بارون مي باره
مي دوني طاقت ندارم
با غم و غصه اسيرم
زود بيا كه خيلي تنهام
به خدا بي تو ميميرم
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 21:52  توسط ایدا جون
|
نه از دریا و قایق می نویسم
نه از زخم شقایق می نویسم
به یاد لحظه های با تو بودن
به یاد آن دقایق می نویسم
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:6  توسط فوزیه
|
من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش
و زندگی را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:2  توسط فوزیه
|
تو را من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراوان....
تو را من چشم در راهم.
شباهنگام....در آن دم که برجا....دره ها چون مرده ماران خفتگانند.
در آن دم که بندد دست نیلوفر به پای سر و کوهی دام.
گرم یاد آوری یا نه...من از یادت نمی کاهم.
تو را من چشم در راهم
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 13:1  توسط شاپرک جون
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 23:18  توسط فوزیه
|
دوست دارم آنقدر اشک بریزم که ابرها پیش چشمم خجل شوند
دوست دارم اسم قشنگت را روزی هزار بار بر درو دیوار بنویسم
بگزار از تو بگویم واز تو بنویسم.بگزار دلتنگی هایم را فریاد کنم
دوست دارم واژه دوستت دارم را در بند بند وجودم حک کنم
دوست دارم فرشتگان این کلام را برایت زمزمه کنند......
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 20:34  توسط شاپرک جون
|
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد
(خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند)
اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون دیوار به پايش فرو رفته بود
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد . وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد ؛ اين ميخ ده سال پيش ، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک ، بدون حرکت ، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده ؟!!!؟
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است !!!
متحير از اين مساله کارش را تعطيل کرده و مارمولک را مشاهده کرد.
مرد ژاپنی با خود میگفت : مارمولک در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !!!
مرد شديدا منقلب شد
در ذهن خود اینگونه تصور کرد :
ده سال مراقبت
چه عشقي!
چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم.
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 22:33  توسط فوزیه
|
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می ماند
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 17:12  توسط شاپرک جون
|
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند.
آه...
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را زا من می گیرد!

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 16:51  توسط شاپرک جون
|
سلام به همه دوستان گلمممم!
اول از همه به فوزیه و آیدای عزیزم سلام میگم.مرسی که منو به عنوان همکار قبول کردین
امروز خیلی کار دارم ولی حتما حتما حتما مطلب میذارم تا شما با نظراتتون به ما سه تا کمک کنید
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 17:57  توسط شاپرک جون
|
کاش می دانستی
زندگی با همه ی وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست
اضطراب هوس دیدن و نادیدن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
زندگی جنبش و جاری شدن است
زندگی کوشش و راهی شدن است
از تماشاگر آغاز حیات تا به جاییکه خدا میداند...
سلام، سلام، سلام، و هزار سلام به دوستای خوبم...
برای شروع نمیدونم چی بنویسم، شاید بهتر باشه خودم رو معرفی کنم....
من فوزیه ۱۶ ساله و سوم تجربی هستم، و متولد سال ۱۲/۵/۱۳۷۲ و در وقت اضافی پا به این عرصه خاکی نهاده ام...
تو این وبلاگ دو دوست خوب و مهربون باهام همکاری میکنند:
شاپرک خانوم که خیلی گله
همکار جدیدمه ها
شاپرک جونم اگه اومدی یه آپ توپ بزار تا همه بدونند که چقدر گلی
ایدا خانوم گل هم ابجی کوچولومه
. ایدا جونم اگه اومدی یه آپ توپ بزار تا همه بدونند چه آبجی نازی دارم
خب دیگه حرفی برای گفتن ندارم 
خوش باشید و خدانگهدارتون
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 21:45  توسط فوزیه
|
سلااااااااااااااااااااااااام
ببینم توی blogfa اصلا دختر پیدا نمیشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کجایید پس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 12:43  توسط ایدا جون
|